تبليغاتX
گل یخ
بمان، بنگر، بينديش، زندگي كن ...
 

هر دگرگوني، حتي آنچه مشتاقش بوده ايم،

غمي در خود دارد،

 

زيرا هر آنچه پشت سر مي گذاريم بخشي از وجود ماست،

  

-آناتول فرانس
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 11:37  توسط Aty | 

بوي هجرت ميآيد

        بالش من پُرِ آواز پَرِ چلچلهها ست

        صبح خواهد شد

            و به اين کاسهي آب

                آسمان هجرت خواهد کرد

        بايد امشب بروم

            من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم

                                                                    حرفي از جنس زمان نشنيدم

            هيچ چشمي،

                                عاشقانه به زمين خيره نبود

                                    کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد

                                    هيچ کس زاغچهاي را سر يک مزرعه جدي نگرفت

    من به اندازهي يک ابر دلم ميگيرد

    وقتي از پنجره ميبينم حوري

-      دختر بالغ همسايه-

        پاي کميابترين نارون روي زمين

                                                فقه ميخواند .. !

چيزهايي هم هست؛

    لحظه هايي پر اوج

        مثلا شاعرهاي را ديدم

        آنچنان محو تماشاي فضا بود که در چشمانش

                                                آسمان تخم گذاشت

        و شبي از شبها

                مردي از من پرسيد

                تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

    بايد امشب بروم !

    بايد امشب چمداني را

        که به اندازهي پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم

                                        و به سمتي بروم

                                        که درختان حماسي پيداست

                                        رو به آن وسعت بيواژه که همواره مرا ميخواند

                                        يک نفر باز صدا زد : سهراب ...!

                                                                    کفشهايم کو؟

                                            سهراب سپهري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 13:44  توسط Aty | 

تا حالا فكر كرديد كه وقتي اوضاع بر وفق مرادتون نيست به خودتون چي مي گيد ؟

وقتي اتفاق بدي مي افته همه به خودمون مي گيم : "خدايا چرا من؟" فرياد مي زنيم كه " من سزاوار چنين فاجعه‌اي نيستم"

كافيه در اوج بحران ها با جمله جادويي " بايد راهي باشه " و يا " من مي تونم براي اين مسأله راه حلي پيدا كنم" خودمون و ديگران رو از تغيير اوضاع شگفت زده كنيم .

جهان هستي پر از چيزهاي سحرآميزه .. پر از حوادثي كه به ظاهر رنجي فراوان براي ما به ارمغان آورده اما نكته بسيار مهمي كه نبايد از آن غفلت كنيم اينه كه در اينگونه مواقع بايد از خودمون بپرسيم: خير اين حادثه كجاشه ؟

مواردي كه با آنها مواجه مي شيم همه براي آب ديده شدن ما در مسير زندگي، ضرورتي بي چون و چرا داره اما بسياري از ما پيام اين حوادث رو هرگز در نمي يابيم .

خلاصه كلام اينكه عوامل بيروني هرگز باعث درد و رنج ما نمي شن .. و فقط اين ناراحتي ها به علت برداشت ما از آن حادثه ست . اگر ما باور كنيم كه قدرت مهار كردن اين ناملايمات رو داريم همه كاينات ما را براي حل كردن اتفاق پيش آمده ياري مي كنند ..

به خاطر بسپاريم آناني كه آرامش ذهني دارند و به خالق هستي ايمان وافر، همه چيز را لطف خدا مي دانند و اين آرامش دروني آنان را از سردرگمي ، تضاد و ستيز با خودشون رها مي كنه ...

 

درهاي زندگي به رويتان گشوده باد.

برگرفته از نوشته ي آقاي احمد حلت

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 14:25  توسط Aty | 
 

يک تپش دل،

اگر بداند که چرا مي تپد،

تبديل به يک شمع مي شود در تمام ظلمت تاريخ.

آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست                            
                           عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي    
 
  حافظ
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 16:56  توسط Aty | 
تنهايي، فرديت است.
 و تنها افراد مي توانند دوست باشند.
نمي تواني دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست.
 يا تحت تسلط اويي يا مسلط بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است.
دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند.
 
( اُشو )
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 12:38  توسط Aty | 

 

    برخي عرفا مي گويند ما هفت بدن داريم. بدن فيزيكي يعني همين كه قابل مشاهده است اولين بدن ماست. اما بدن دوم به بعد را با چشم ظاهر نمي تواني ببيني بلكه يك حس شهودي لازم است تا آن را باور كني. در بدن دوم احساسات و عواطف ما شكل مي گيرند. اگر تو عاشقي و اگر متنفري از امكان بالقوه بدن دوم استفاده كرده اي. اين حالات شرايطي هستند كه از استعداد طبيعي بدن دوم ناشي مي شوند. سرچشمة انرژي عشق و تنفر يكي است و اين دو با هم هستند. اين كه چرا از يك فرد به خصوص خوشتان مي آيد و از فرد ديگري متنفر مي شويد تفاوت آنها در طبيعت ارتعاشات آنهاست. در مرحله از رشد معنوي تو سعي مي كني از جهت هاي متضاد فراتررويد و اين را از ديدگاه ديگري هم مي توان بررسي كرد.

    برخي ذهن را به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم كرده اند و بودا آن را به 360 بخش تقسيم كرده. احساسي كه نسبت به ديگران داريم به هر دو بخش مربوط مي شود يعني گاهي با ديدن رفتارها و يا شنيدن حرف هاي يك نفر از او بدمان مي آيد و گاهي بدون داشتن دليل واضح و مشخصي از كسي بدمان مي آيد و اين حس از ناخودآگاه ما مي آيد. بخشي ا زذهن كه حد و مرزي ندارد و در مقايسه با بخش آگاه مثل جنگل در برابر باغچه است.

    بخش ناخودآگاه جايي است كه اگر بتواني به آن دست يابي به كمال خواهي رسيد. وقتي از كسي بدت مي آيد از او فرار نكن تو مي تواني به او فكر كني و به دلايلي كه باعث تنفرت شده بيانديشي. اين حس را سركوب نكن فقط به آن فكر كن حتي تظاهر نكن كه متنفر نيستي با آن مواجه شو و دركش كن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 11:46  توسط Aty | 

سلام .. به دوستاي عزيزم.. دوستايي كه اينقدر نبومدم بينشون تا كم كم اونها هم ديگه از دنياي مجازي من رفتن..

اما بودن توي اين دنياي مجازي به من اين امكان و داد كه خيلي دوستاي نابي داشته باشم ..

مثل مهران .. مثل حامد .. ستاره .. صبا .. مهدي .. عليرضا .. حديث و محمد .. بهار .. باران .. مرضيه .. سياوش .. دايي فسقلي .. و همه و همه كسايي كه يه روزايي واسه كامنت گذاشتن واسشون از ليستاشون پرينت مي گرفتم تا كسي و از قلم نندازم..

اين دنياي مجازي به من خيلي چيزا ياد داد .. باعث شد تا يه مقدار از مسير زندگي مو با كمترين ريسك و با بيشترين بازدهي سپري كنم..

خب باالطبع منم مثل خيلي از دوستاي ديگه توشه بارمو از اينجا بلند كردم و به بقيه مسير زندگي ادامه دادم ..

مثل سياوش كه تونست شكستشو فراموش كنه و دوباره شروع كنه .. مثل مهران و حامد كه ازدواج كردند و حامد كه حتي الان پدر هم هست.. مثل ستاره كه ازدواج كرد.. يا مهدي كه بالاخره راهشو انتخاب كرد.. نمي دونم عليرضا .. جوجوي بنفش .. حديث و محمد .. صبا .. چيكار كردن اما مي دونم كه حضورشون ديگه مثل سابق نيست..

هرچي كه بود و هرچي كه هست .. توي اون برهه اي كه مهم بود باشه .. بود.. و ما استفاده كرديم.. و يك دنيا راز رو فهميديم..

نمي دونم چرا امروز كه روز اول مهره .. اين حرفا و اين حس ها يادم اومد.. شايد به خاطر مطلبي بود كه توي وبلاگ سوگلي خوندم..

 

در هر صورت .. با اين آسموني كه از آخراي بهار (22 خرداد) شروع به گرفتن كرد .. ..

نمي شه انتظار پاييز قشنگي رو داشت .. اما اميدوارم با بارونهاي پاييزي كه در انتظارمونه .. بتونيم خودمونو ، زندگيمونو ، كشورمونو بشوريم و پاكيزه كنيم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 16:22  توسط Aty | 

زندگي يعني؛

به صداي نفس چلچله ها گوش سپردن

رقص کردن

به هياهوي نسيم

دست در دامن باد

يک صدا خواندن با ناله ي برگ.

زندگي يعني؛

آسمان را ديدن

فکر کردن به زمين

و به دنياي پر از سختي و غم خنديدن.

زندگي يعني؛

همراه زمان رفتن و

انديشه به آينده،

نه زنداني آن.

زندگي يعني؛

گريه با گريه ي ابر

خنده با خنده ي گل

خشم با غرش ابر

زندگي يعني؛

عاشق بودن

چون پروانه و شمع

زندگي يعني اين!  

لبها و دلها، همه شيرين!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 15:21  توسط Aty | 

تولد تولد تولدت مبارك 

امروز تولد عزيزترين ... قشنگ ترين ... با انرژي ترين ... و اثر گذارترين دوستم

يعني سوگلي خانم گل

بهترين و قشنگترين آرزوها ارزوني تو

بيا شمعا رو فوت كن كه صد سال زنده باشي

بوس .. بوس.. بوس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 11:8  توسط Aty | 
 

با زندگي جفت شو

 شادي آنگاه از راه مي رسد كه با زندگي جفت مي شوي،
    چنان هماهنگ كه هر كار با لذت همراه مي شود،
    و ناگهان در خواهي يافت:
    مكاشفه تو را دنبال مي كند.
    اگر به كاري كه انجام مي دهي عشق بورزي،
    اگر شيوه زندگيت را دوست بداري،
    در مكاشفه بسر مي بري،
    هيچ چيز، انحرافي در تو ايجاد نمي كند.
    

آن گاه كه چيزي تو را از اين حالت بيرون مي برد،
    اين بدان معناست كه ‏واقعا‏ً به متعلقات زندگيت علاقه نداري.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 15:41  توسط Aty |